شعر وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها-14

خرید بک لینک

شعروفات حضرت ام البنین سلام الله علیها-14

*********************

علیصمدی

چادرخاکی به سر شیون فراوان می کند

گریههای بی هوا همچون یتیمان می کند

میرودبالای صورت های قبر

اهلشهر را به صرف روضه مهمان می کند

کاراو گشته حضور و نوحه خوانی در بقیع

باهمین کارش زیارت را چه آسان می کند

آمدهاز ره بشیر آن قاصد کرببلا

بینبصیرت را فدای حال شیران می کند

اونگفت هرگز ، بشیر احوال عباسم بگو

اوسوالاتش فدای حال سلطان می کند

تاخبردادند به او از ماجرای دشت طف

هرشب عمرش ببین شام غریبان می کند

زینبآورده برایش یادگار از واقعه

یکسپر ام البنین را جسم بی جان می کند

علیصمدی

*******************

دوبارهگفتم: دیگر سفارشت نکنم
دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر!
دوباره گفتم و گفتی: "به روی چشم عزیز!"
فدای چشمت، چشم تو بی بلا مادر
مدام بر لب من "ان یکاد" و "چارقل" است
که چشم بد ز رخت دور بهتر از جانم!
بدون خُود و زره نشنوم به صف زده ای
اگرچه من هم "جوشن کبیر" میخوانم
***

شنیدهام که خودت یک تنه سپاه شدی
شنیده ام که علم بر زمین نمی افتاد
شنیده ام که به آب فرات لب نزدی
فدای تشنگی ات ...شیر من حلالت باد
بگو چه شد لب آن رود، رود تشنه من!
بگو چه شد لب آن رود، ماه کامل من!
بگو که در غم تو رود رود گریه کنم
کدام دست تو را چید میوه دل من!
بگو بگو که به چشمت چه چشم زخم رسید؟
که بود تیر بر آن ابروی کمانی زد؟
بگو بگو که بدانم چه آمده به سرت
بگو بگو که بدانم چه بر سرم آمد
***

همینکه نام مرا میبرند میگریم
از این به بعد من و آه و چشم تر شده ای
چه نام مرثیه واری ست "مادر پسران"
برای مادر تنهای بی پسر شده ای
محـمـدمهدی سیار

*********************

رباعیگفتی و تقدیم سلطان غزل کردی
معمای ادب را با همین ابیات حل کردی

رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو ای بانو
میان اهل عالم در وفا ضربالمثل کردی

فرستادی به قربانگاه اسماعیلهایت را
همان کاری که هاجر وعده کرد و تو عمل کردی

کشیدی با سرانگشتت به خاک مُرده، خطی چند
تمام شهر یثرب را به خاک طف بدل کردی

چه شیری دادهای شیران خود را که شهادت را
درون کامشان شیرینتر از شهد و عسل کردی


رباعی تو بانو! گرچه تقطیع هجایی شد
به تیغ اشک خود، اعرابشان را بیمحل کردی

**********************

حسینرضایی

ایرودِ خـروشان به لبِ، بـاغاقـاقی ایساحل طوفان زدگان،حضرت ساقی

ایـامعــزاداریِ مـادر شـده،بـرخـیـز وقتِغم و غمخواریِ مادر شده، برخیز

گـویـنـدهـمـه فـاطـمـیـان، آجرکالله ای مـاهِبـنـی هـاشـمـیـان، آجـرک الله

تـوارشــدِ ابــنــاء و یــلِ اُمِّبـنــیــنـی امروز به حُزن و به غم و غصّه قرینی

شدباز قفس، گشت رها، همچوکبوتر دیگر ز مدیـنهچو پـدر، پر زده مـادر

آنمادرِ دلخون، که برای تو غمین بود بعدِ تو به چشمانِ تر و اشکِ جبین بود

بـاگـریـۀ او اهـل مـدیـنـه بـهتـلاطـم میسوختچو شمعی ز فراق تو و انجُم

میگفتحسین جان و به دل شعله زنان بود او قـبـلـه گه جـمله بکـائـینِ زمـان بود

عمریزِغم و داغِ عظیمِ، جَبَلَ الصَّبر میساخت به گلزارِ بقیع، صورتی از قبر

آنصورتِ قبری که همیشه گِل و تَر بود از اشکِدو چشمانِ تَرَش، غرقِ اثر بود

دیـگـربه بَـرَش اُمّ بـنـیـن نـالـهنـدارد دربینِ بـقـیـع، بـا قـدِ خَـم لالـه نـدارد

*********************

حسینرضایی

ایسراپـا عشق و پاکی وصفا اســوۀدلـداری و صـبـر و وفـا
ای بـلـنـدای عـطـا راقــائــمــه مــادر گـلـهـای بــاغ فــاطــمــه

برعلی سرخیل مردان همسری مـرتـضی را یـاوری و دلـبـری
ای که در بیتِ علی بودی عزیز از چه رو میخواندهای خود را کنیز؟

دامنـتمـهـدِ عـلـمـدار حـسـیـن مهـدِ شیـر بـیـشه، کـرّار حسین
چار فرزندت غـلامِ حـلقه گوش شـاهـدانِ بـزمِ پـیـرِ می فـروش

آنفــدائــیــانِ دشـتِکـــربـــلا جـرعـه نـوشـانِ مـیِ قـالـو بـلا
جعفر و عثمان و عون، عباستو جـمـلـۀگـلـهـای بــاغ یــاس تـو

یکبه یک پرپر به نزدفاطمه آن سهدر میدان، یکی در علقمه
تو نبـودی تا بـبـیـنی، رزمشـان در حمایت از ولایت، عزمشان

تـونـبـودی در بـرِ عـبّـاسِخود تا گشاییعـقـده و احساسِ خود
آن زمانی که ز ظلم و جور کین تیر باران شد، فتاد از روی زین

نهدگر دستی به تن ماند و نهپا شه میآمدقـد کـمان از خیمهها
یک طرف مولا به الغوث الامان یک طرف زهرا به زاری و فغان

گـرنـبــودی کـربـلا اُمُّ الـبـنـیـن سـربـلـندی ای غـریب بیبـنـیـن
چار فرزندت چه غوغا کردهاند در دل هر شیعه جـا وا کردهاند

*********************

قاسمنعمتی

توشـاهکـار عـشق بـازی در زمیـنـی تـودسـت پـنـهــان خــدا در آسـتـیـنـی

اُمُّالادب، اُمُّ الــوفـــا، اُمُّ الــبــنــیــنـی دلـگـرمـی و وصـف امیـر الـمـونـیـنی

درپـیـشـگـاه تـو ادب تـعــظـیـم کـرده

قـرصقـمر مـیـر عرب تعـظیـم کرده

مـانـنـدنـوری آمـدی تـابـیـدی و بـعــد با دستزهـرا مـورد تـأیـیـدی و بـعـد

خـودرا دم بیت ولایـت دیـدی و بـعـد آنچـارچوب سـوخـتـه بوسیدی و بعد

گـفـتـیاگرچه در حـرم تازه عـروسم

مـنآمـدم دسـتــان زیـنـب را بـبـوسـم

دیـدیچگونه گریه کن ها گریه کردند غـمـدیـده هابا یاد زهـرا گـریه کـردند

بانـغـمـۀ لبـهـای مـولا گـریـه کـردنـد یا فـاطمه می گفت هر جا گـریه کردند

آنروز تنها خواهش قـلـبت همین شد

یـافـاطـمـه تـبـدیـل بر اُم الـبـنـیـن شـد

شهرمـدیـنـه در هیاهـو زین خـبر شد شکـرخـدا ام البـنـین صاحب پسر شد

امـاکـلامـی بـاعـث خـون جـگــر شـد زخـمزبـان ها بـر دل تو نـیـش تـر شد

گـفـتـنـدبا تو بـعـد ازین کـم می گذارد

براین یـتـیـمـان دیگر او کاری ندارد

امـادهـان یـاوه گـویـان را تو بـسـتـی پـایقـرار خویش با زهـرا نـشـسـتـی

دیــدنداز جـام رضـای یــار مـسـتــی چون رشتۀفرزند و مـادر را گسستی

گـفـتیاگرچه بین تان خـیـلـی عـزیزم

درخـانه عبـاسـم غـلام و من کـنـیـزم

زینبتو را با نـور ایـمـان آشـنـا کرد بـایـک نـظــر دلــدادۀ آل عــبـا کــرد

برآتـش عـشقش تـو را هم مبتلا کـرد آنقـدر پیـشت صحـبت کـربـبـلا کرد

تااینکه شاخ و برگ هایت پُر ثمر شد

دارو نـدارت چـهـار فـرزنـد پسر شد

کـمکـم پـسـرهای تو بال و پَـر گرفتند دور وبَرَت را مثل یک لشگر گرفتند

درسشجاعت از خود حـیـدر گرفـتند بـویامـیـر فــاتـح خــیــبـر گــرفـتـنـد

گویمز اوصاف عـظـیم تو؛ همین حد

زینبپس از زهرا تو را مادر صدا کرد

ایوای از روزی که قلبت را شکستند حـجـاجزهــرا بـار بـیـت الله بـسـتـنـد

دیـدیهمه سـرها گـرفته روی دستـند با چهشکوهی روی محمل ها نـشستند

بـرزانــوی عـبـاس زیـنـب پـا گـذارد

شُـکـرخـدا که مـحـمـل او پـرده دارد

اماپس از شش ماه شام غم سحر گشت با دیدن یکصحنه ای چشم تو تر گشت

ازاین مصیبت عالمی خونین جگر گشت باور نمیکردی ولی دل با خبر گشت

بالاترینروضه همین در عالمین است

ازراه آمد زینـب اما بی حسیـن است

فـریـادزد اُمُّ الـبـنـیـن گـیـسـو سپـیـدم مـادرنبودی عصر عـاشـورا چه دیـدم

ازخـیـمـه تا گـودال با زحمت دویـدم بادست خود از پهلویش نـیـزه کشیدم

اُمُّالـبـنـیـن تـاج سـرم را سَـر بـریـدند

پـیـراهنشرا از تَـنَـش بیرون کشیدند

مـادرنبودی؛ گوش کن از این خبرها از داغعـبـاس تو خـم گـشـتـه کـمرها

واشـدبه روی مـن نـگـاه ره گــذرهـا چـادر بهسـر دارد دویـدن دردسـرهـا

عباسرفت و پـاسبـان خیـمـه ها رفت

امّـیـداز قـلـب و نـگـاه بـچـه ها رفـت

اُمُّالبـنـیـن اول دو بازویش بهم ریخت از فرقسر تا بین ابرویش بهم ریخت

ضربعمودی آمد و مویش بهم ریخت تا روی نیزهرفت گیسویش بهم ریخت

عـبـاسنـامردی عـمـود آهـنین خورد

بیدست از بالای مرکب بر زمین خورد

دروازۀکـوفــه قـیـامـت سـاخـتــم مـن بر مرکبطـوفـانِ خـطـبـه تـاختم من

تاچـشـم روی نـیـزه هـا انـداخـتـم من دریک نظر عبـاس را نـشـنـاختم من

ازدرد غیرت سوخت قلب نازنـیـنـش

درخون نشسته دیده ام روی غـمـینش

مــادردعـا کـن مـنـتـقـم دیـگـر بیـایـد چوناو گره از اَبـروی زهـرا گـشاید

صحـنو سرایی در بقـیـع بر پا نماید پـایـانهر روضه دعـا کـردیـم شـایـد

ماکـاشـف الکـرب امام خویش گردیم

دارو نـدار خـویـش نـذر یـار گـردیـم

*********************

سید هاشموفائی

باآه آه خــویــــش پُلی تا فــلک زدی آتش به جان وهســتی خـــیل ملک زدی

ایبانـــوی مقـــدس گــلخـــانــۀ علی تکیه ز قدر ومــــنزلــتت بر فلــک زدی

دیدیکه خالص است ابوالفضل نـاب تو وقتی عیار گــوهرخـــود را محک زدی

بــــانالـــۀ حسیـن حسیـنت گریســتی بر زخم های جان و دلخـود نمک زدی

بازینبو رباب در این خـلوت غریب خیمه به پاس سوگ وغمی مشترکزدی

ازتو قیــام گریه به پا شد،که دربقیع نالــــه بـــــهوارثـــــان زمـین فـدک زدی

بسکن وفایی از غم این شرح جانگداز بار دگـر شراره بهجــــان ملـــــک زدی

**********************

اشعار عید ولایت و اخوت - 13...

ما را در سایت اشعار عید ولایت و اخوت - 13 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 7:38

صفحه بندی