شعر وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها-13

خرید بک لینک

شعروفات حضرت ام البنین سلام الله علیها-13

*********************

مردمبهم شیرآفرین نمیگن

دارهمن و میکشه این "نمیگن"

امالبنین چقد بهم می اومد

دیگهبهم "ام البنین" نمیگن

امالبنین شدن چه دردسر داشت

تابوتشو معلوم نشد کی برداشت

غریبیِامروزش و نبینید

امالبنین ی روز چهار پسر داشت

بویعلی چارتاییشون می دادند

خیلیبرا فاطمه جون می دادند

یادشبخیر دور و برم که بودن

همهمن و به هم نشون می دادند

کبوترمدینه پر نداره؛

خونهم ستاره و قمر نداره؛

"دیگهمن و ام البنین نخونید"

امالبنین دیگه پسر نداره؛

غصهو ماتم من و میبینن

اوضاعدرهم من و میبینن

اوناییکه محو رشیدیم بودن

حالاقد خم من و ...

کشتهشدن ولی خبر نداشتم

بههیچ کدومشون نظر نداشتم

تامی بینید من و بگید:"حسین جان"

اصلاًخیال کنید پسر نداشتم

دلمشکسته؛ می دونم شکسته

قدمکمونه؛ گمونم شکسته

روزامیام تو آفتاب می شینم

ازچار طرف سایه بونم شکسته

همهش می گفت: برام گلاب نیارید

منو دیگه پیش رباب نیارید

سرمزار من اگه اومدید

هرچی میارید ولی آب نیارید؛

علیاکبر لطیفیان
*************************

روشناتر ز آب ام بنین

بانویبا حجاب ام بنین

انتخابابوترابی تو

افتخاربنی کلابی تو

خانهدار علی پس از زهرا

بیقرار علی پس از زهرا

خانهات خانه ی ولایت بود

همسریِعلی برایت بود

چقَدَرخوب بخت تو وا شد

زندگانیتو چه زیبا شد

قلبو جانت شده به نام علی

کهشده شوهرت امام علی

باحضورت بهار آوردی

عطرزیبای یار آوردی

آمدیبوی فاطمه آمد

خندهروی لب همه آمد

توبرای همه عزیز شدی

بهرزینبولی کنیز شدی

آسمانهستی و قمر داری

تاجخوشبختی روی سر داری

درحیا و شرف قَدَر هستی

مادرچار تا پسر هستی

بهتو و مادری ات ایوالله

مادرِمهربانِ " عبدالله "

دلتاز عرش هم فراتر بود

"جعفرت"درحماسه محشر بود

دامنتمهد زهد و ایمان بود

اثرپاکی تو "عثمان " بود

بهبه از این یقین و اخلاصت

همهعالم فدای " عباست"

عصمتبی نظیر تو عشق است

شوکتشرزه شیر تو عشق است

دانشِمکتبت دلیری بود

خانهات کهکشان شیری بود

پسرانتاگر چه یل بودند

بهوفا و ادب مثل بودند

درسمردی تو یادشان دادی

ازخودت عشق را نشان دادی

کربلاشور جلوه گاه تو بود

نوبتجلوه ی سپاه تو بود

ادبتبود رو سپیدت کرد

تاابد مادر شهیدت کرد

شرفو شمس حق نگینت کو؟

آیام البنین ؛ بنینت کو ؟؟

محـمـدحسن بیات لو

*********************

روحالله عیوضی

آسمانسوخت و از پا افتاد
زیر بار جگر داغ شما
و دل سخت زمین برده چهار
گل ماتم زده از باغ شما
**
کرم و لطف خدا می ریزد
از سر و روی در خانه تان
شمع تان پای علی می سوزد
و ملائک همه پروانه ی تان
**
روزها می گذرد می آیی
دیده را با غم دل خیس کنی
مادرانه وسط خاک بقیع
روضه ی علقمه تأسیس کنی
**
خیمه ی اشک زلالت جاری ست
می شود چند دهه یا سالی
جگر گریه ی من درد گرفت
پاشو از پای مزار خالی
**
موج برداشته چشمان تو از
آینه های ترک خورده ی غم
هیجده داغ دلت را بانو
کرده تصویر شکسته، مبهم
**
خوب شد چشم شما درک نکرد
تیر را بر سر مشک عباس
دست جا مانده و پلکی مجروح
سرخی حسرت اشک عباس
**
خوب شد چشم شما درک نکرد
که عمود آمد و وضعیت بد
و امامی که ز لبهاش چکید
بوسه بر قامت یک قطعه جسد
**
خوب شد چشم شما درک نکرد
سر دریا لب نی زار نشست
پسر فاطمه غارت شد و بعد
سینه ی احمد مختار شکست
**
خوب شد چشم شما درک نکرد
خواهری روضه ی گودال گرفت
جگر بی کفنش از سر نی
تا درِ عرش خدا بال گرفت
**
خوب شد چشم شما درک نکرد
خیمه گاهی که اسیری می رفت
دستها طعمه ی زنجیر و یکی
طفل معصوم به پیری می رفت
**
خوب شد چشم شما… اما باز
غصه ی این همه مهتابت کرد
پیش عباس و برادرهایش
بیشتر داغ حسین آبت کرد

*********************

درکنار چهارقبر شریف
آن قدر گریه کرده بی حال است
ظهر امروز باز غش کرده
روضه خوان شهید گودال است
*
گفت زینب میان مردم شام
فکر رأس برادرت بودی؟
راستی این دفعه جواب بده
راضی از دست نوکرت بودی؟
*
گفته بودم که روز عاشورا
همه دم پیش خواهرش باشد
قبل از آن که کسی شهید شود
پیش مرگ برادرش باشد
*
سر عباس را به نی دیدی
لب او خشک بود یا تر بود؟
خواب دیدم که آب ها را ریخت
نگران لب برادر بود
*
دست او جای دست مادر تو
من شنیدم که زود پرپر شد
سر عباس را به نی بستند
بس که افتاد مثل اصغر شد

*
تا سر شیر خواره می افتاد
شعله بر قلب کاروان می زد
سر عباس من که… ولی افتاد
رعد و برقی در آسمان می زد

*********************

قاسمنعمتی

ایجبرئیلم تا خدایت پرکشیدی
از مادر چشم انتظارت دل بریدی

جزام لیلا کس نمی فهمد غمم را
من پیر گشتم تا چنین تو قد کشیدی

تنهانه دل گرمی مادر بوده ای تو
بر خاندان فاطمه روح امیدی

برگردنم انداختی با دستهایت
زیبا مدال عزت «اُمّ الشهیدی»

زینبکنار گوش من آهسته می گفت :
هرگز مپرس از دخترت از چه خمیدی

ازخواری بعد از تو گفت و گفت دیگر
بر پیکر ما نیست جایی از سپیدی

اینتکه مشک پاره را تا داد دستم
فهمیدم ای بالا بلند من چه دیدی

ازمشک معلوم است با جسمت چه کردند
وای از زمین افتادن، وای از نا امیدی

باورنخواهم کرد تا روز قیامت
بی دست افتادی به خاک و خون طپیدی

درسینه پنهان می کنم یک عمر رازم
پس شکل قبرت را دگر کوچک بسازم

*********************

اشعار عید ولایت و اخوت - 13...

ما را در سایت اشعار عید ولایت و اخوت - 13 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 127 تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 7:38

صفحه بندی