شعر شهادت حضرت زهرا سلامالله علیها-42

خرید بک لینک

شعرشهادت حضرت زهرا سلامالله علیها-42

*********************

شکسته شد کمرمفاطمه زجا برخیز
ترحمیبنما یار باوفا برخیز

بدونتو به زمین میخورد یل یلها
سلالهی نبوی جان مرتضی برخیز

چراغخانه ی من قوت دلم زهرا
گرهز کار علی وا کن و بیا برخیز

غریبگشتم و بشنو تو التماس مرا
بیابرای رضامندی خدا برخیز

غریقترس عجیبی ببین شده حسنم
تسلیدل لرزان مجتبی برخیز

ببینکه گیسوی زینب به شانه محتاج ست

دلش تو خوش کن و ای نازنین ما برخیز

ببینفتاده حسین ات ز رنگ و رو زهرا
بیابه نور دو عین ات، گل ولا برخیز

دلمشکسته و زخمی و کوه دردم من
بهاشک دیده ی این خسته، دلربا برخیز

بهپای درد تو من رفته ام از این دنیا
ببخشبر تن بی جان من بقا برخیز

بیازکیه دوباره تو مهربانی کن
پناهشیر خدا معنی صفا برخیز
رضاآهی

**********************

هنوز وقتِ نمازتپرِ تو میاُفتد
بهرویِ شانهیِ زینب سَرِ تو میاُفتد

بگیرچهره ولی عاقبت که میدانم
نگاهِمن به دو پلکِ ترِ تو میاُفتد

حسینپا شُد و یک دفعه پیشِ تو اُفتاد
ازآن به بعد ببین دخترِ تو میاُفتد

کَمرخمیدهیِ این خانواده پا نَشَوی...
کهباز ساقهیِ نیلوفرِ تو میاُفتد

بخوابسُرفه برایَت بَد است میشِکنی
تَرَکبه هر طرفِ پیکرِ تو میاُفتد

توخنده میکنی و شهر هم که میخندد
نگاهجمع که بر شوهرِ تو میاُفتد

حواسِمن به درِ خانه بود میگفتم
اگرکه در شِکَنَد بر سرِ تو میاُفتد

شکستهشد در و از آن به بعد میبینم
هنوزخون رویِ بسترِ تو میاُفتد

نبودباورم اینکه مقابلم آنجا
کهردِ شعله رویِ معجر تو میاُفتد

فقطسفارش پیراهن است و زیرِ گلو
همینکهچشمِ تو بر دخترِ تو میاُفتد

حسینرا تو بغل میکنی و میخوانی
چقدرلطمه به انگشترِ تو میاُفتد

عزیزمن به زمین میخوری و میبینی
درستپیشِ سَرَت مادرِ تو میاُفتد
حسنلطفی

*********************

شعر باران خوردهام بادست تضمین! تر شده
قصهی فرهاد! با غم هایِ شیرین تر شده!!

زیرِقطره قطره! دانه دانه مصرع ساختم
باهمینتصویر رؤیایم نمادین تر شده

مدتیکه گوش هایم ازصدا سنگین شدند
سایهات هم پیش رویم! ماه! سنگین تر شده

نهبه دل! نه در برِ چشمم! نمی بینم تورا
عیباصلی ازمن است این چشم خودبین تر شده

آنزمان که بود بابایت علی - ع - ! دین مُرده بود
حالکه تونیستی...! این شهر بی دین تر شده

وایبابایت علی - ع - ! قربانِ اشکش هستیَم
منبمیرم که دلش غمیگین و غمگین تر شده...

رویپیشانیش ازغربت کمی خط مانده بود
کهزداغ فاطمه - س - مخروب و پُرچین تر شده

بارهامیدیدبعد از کوچه و آن ماجرا
رویزهرا- س - ،بسترزهرا - س - چهخونین ترشده
ابراهیمروشن روش

*********************

درس کرامت پیش اوحاتم ببیند
درسحیا و مادری مریم ببیند

إنسیةالحوراست و قطعا محال است
کُنهکمالش را بنی آدم ببیند

تاپای جان پای امامش ماند زهرا
حیدرسپر دارد همه عالم ببیند

آندر که پیغمبر از آن بی اذن نگذشت
حالاهجوم چند نامحرم ببیند

بامیخ و آتش داده شد اجر رسالت
بایدبیاید حضرت خاتم ببیند

درکوچه طفلی را تصور کن که ناگه
ازضرب سیلی مادرش مبهم ببیند

دیگرحسن در خواب مادر را همیشه
باصورتی نیلی و قدی خم ببیند

ازغربت کوچه غم گودال پیداست
جاییکه زینب پیکری دَرهم ببیند

بینحرامی ها سر عمامه دعواست
حالاتصور کن که مادر هم ببیند

ایساربان بس کن...چه میخواهی ز جانش؟
زهراچگونه غارت خاتم ببیند؟
مرضیهنعیم امینی

*********************

ما را گدایخوان عظیمت نوشته اند
روزیبگیرِ دست رحیمت نوشته اند
ایاتحق وایه ی امن یجیب را
درگوشهگوشه های حریمت نوشته اند
ناممزکودکی شده دیوانه ی حسین
مارازنوکرانقدیمت نوشته اند
مارازلحظهای که نمک گیرتوشدیم
ازسائلانخوان نعیمت نوشته اند
مارازبرکت کرم وجود و لطف تو
دربانآسِتان کریمت نوشته اند

امیرحسین عظیمی

*********************

دختر که بیلالایی مادر نمی خوابد
مردمهمه خوابنداو دیگر نمی خوابد

ایندر تمام خاطراتش را به آتش داد
تاآخر عمرش کنار در نمی خوابد

زهرا تمام لشکر من بود معلوم است
شاهیاگر گردید بی لشکر نمی خوابد

ساعاتآخر بود که با زینبم گفتم:
آنقدرزهرای من شده لاغر نمی خوابد

اینآتش قلبم برایم شر شده زینب - س-
منهر چه آبش می زنم این شر نمی خوابد

زهراجهانم بود! هرکس گفت نا حق گفت:
کارجهان با بودن حیدر نمی خوابد
جعفرابوالفتحی

*********************

جان جانها افتاد
چهبگویم که در آن لحظه چه غوغا افتاد

گذرجمعی پست
سویکاشانه ی آن گوهر والا افتاد

زچنین غوغایی
لرزهدر هر طرف عرش معلی افتاد

نهفقط در بالا
شورو بلوا ز غم اندر دل دریا افتاد

تکو تنها ای وای
بیتحق در وسط کینه ی اعدا افتاد

باکف شیطانی
آتشکین به در خانه ی مولا افتاد

لگدیبر در خورد
بیندیواره و در ام ابیها افتاد

میخدر سینه نشست
کشتهشد محسن و دردانه ی طاها افتاد

قدخاتم تا شد
تاکه بانوی علی عصمت کبری افتاد

فضهرا کرد صدا
بیرمق غرق به خون لاله ی حمرا افتاد

لکهی تاریکی
بهروی روشنی صفحه ی دنیا افتاد

چهغم جانکاهی
ذرهذرات فلک از نفس و نا افتاد

سخنیزهرآلود
منتشرشد همه جا روی زبانها افتاد

کهتو دیدی آخر
شدشکسته کمر حیدر و از پا افتاد
رضاآهی

*********************

منم زهرا همان کهاز سوی حق کوثر آوردم
سُروریبی بدل در خانهی پیغمبر آوردم

علیجان از سوی جنت به عشقت آمدم دنیا
خودتگفتی برایت روزگاری دیگر آوردم

قرارتبودم ای مولا، کنارت بودم ای دریا
برایتلؤلؤ و مرجان، برایت گوهر آوردم

زمانعقدمان یادت نمی آید که می گفتم:
سپررا دادی و جایش حفاظی بهتر آوردم؟

گمانکردی که در سختی فراموشت کنم... هرگز
برایتبین کوچه شاخه ای نیلوفر آوردم

سرمن را اگر بر زانویت افتاده می بینی
پرمپر پر شده... جایش برای تو سر آوردم

نهتنها چشم و پهلویم، نه تنها دست و بازویم
برایتاز سر مویم، هزارن لشگر آوردم

بهنفرین و به اشک و هر توانی داشت بازویم
ازآن مسجد به این خانه، تو را آخر سر آوردم

بهارشرا خزان کردم، نفاقش را عیان کردم
همینکه از خیالات خلیفه سر در آوردم

نبینآشفته احوالم، بدان امروز خوشحالم
تورا از کنج خانه ماندن و غربت در آوردم

بزنبر موی خود شانه، برو مسجد بیا خانه
برایتامنیت سرتاسرِ این معبر آوردم

دلممی خواهد اشک از گونه ی مظلوم بردارم
بیاکه دست زخمی را سوی پلکِ تر آوردم

پراز دلشوره ام امشب، برای دخترم زینب
چراکه کار یک مادر برای دختر آوردم

کنارپیکری بی سر، به لب دارد نوا خواهر:
لبمرا سوی این حنجر به جای مادر آوردم
محـمـدجواد شیرازی

*********************

خزون شده بهارمون
خرابهروزگارمون
داریبدون من میری
پسچی میشه قرارمون

ستارهی شبای من
آیینهخدای من
ازتخجالت میکشم
آخهشدی فدای من

کنارمن میزدنت
زخمیکل بدنت
باکسی حرف نمیزنه
مگهچی دیده حسنت

تورو چهل نفر زدن
پریو با تبر زدن
جلویچشم دخترم
سرتو رو به در زدن

گرفتهمیخ امون تو
تمومیِ توون تو
الهیحیدر بمیره
شکستهاستخون تو

ابریو داری می باری
تواین غَمایی که داری
دارهمنو میکشه این
خونیکه بالا می یاری
ابراهیملآلی

*********************

اشعار عید ولایت و اخوت - 13...

ما را در سایت اشعار عید ولایت و اخوت - 13 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 7:38

صفحه بندی