اشعاراسارت در شام- 9

خرید بک لینک

اشعاراسارتدر شام

*******************

علیاکبر لطیفیان

لبهای تو مگر چه قدر سنگ خورده است
قاری من چقدر صدایت عوض شده

تشریفتو به دست همه سنگ داده است
اوضاع شهر کوفه برایت عوض شده

تو آنحسین لحظه ی گودال نیستی
بالای نیزه حال و هوایت عوض شده

وقتیز رو به رو به سرت می کنم نگاه
احساس می کنم که نمایت عوض شده

جاباز کرده حنجره ات روی نیزه ها
در روز چند مرتبه جایت عوض شده

طرزنشستن مژه هایت به روی چشم
ای نور چشم من به فدایت عوض شده

مابعد از این سپاه تو هستیم "یا حسین"
جنگی دگر شده شهدایت عوض شده

توباز هم پیمبر در حال خدمتی
با فرق این که شکل هدایت عوض شده


**********************

یوسفرحیمی

قرآنبخوان از روی نیزه دلبرانه
یاسین و الرحمان بخوان پیغمبرانه

قرآنبخوان تا خون سرخت پا بگیرد
هم چون درخت روشنی در هر کرانه

بایدبلرزانی وجود کوفیان را
قرآن بخوان با آن شکوه حیدرانه

خورشیدزینب شام را هم زیر و رو کن
قرآن بخوان با لهجه ای روشنگرانه

کوثربخوان تا رود رود این جا ببارم
در حسرت پلک کبودت خواهرانه

قرآنبخوان شاید که این چشمان هرزه
خیره نگردد سوی ما خیره سرانه

اماچه تکریمی شد از لب های قاری
تشت طلا و بوسه های خیزرانه

گلداده از اعجاز لب های تو امشب
این چوب خشک اما چرا نیلوفرانه

درحسرت لب های خشکت آب میشد
ریحانه ات با التماسی دخترانه

آن شبکه میبوسید چشمت را سه ساله
خم شد ز داغت نیزه هم ناباورانه

ازداغ تو قلب تنور آتش گرفته
تا صبح با غمناله هایی مادرانه

**********************

سیدعلی رکن الدین

تا میدهم به ساحت قدسیتان درود
از کوهسار نیزه روان می کنی دو رود

بااین هزار و نهصد و پنجاه آیه درد
من می شوم پیمبرت ای مصحف کبود

من رانگاه می کنی از روی نی چه دیر
می بندی از نگاه من آن چشم را چه زود

مویرهای خویش چرا جمع کرده ای؟
خاکستر است روی لبت یا غبار دود

دیشببه خانه ی چه کسی روضه رفته ای؟
این بوی نان ز روضه ی ماهانه ی که بود؟

سرهایقدسیان همه بر طاق عرش خورد
وقتی قیام نیزه تان رفت در سجود

حک شدبه چوب محمل من مهر داغ تو
سر بسته ماند نامه در این بزم پُر شهود


**********************

محمودبهجت

ایآسمان ز دست تو دارم بسی نوا
ریزم سرشک حسرت و هجران ز دیدهها

ظلمیچنین ندیده کسی اندر این جهان
کردی تو با سلاله سلطانِ انبیاء

سرهایسروران جهان را جدا ز تن
کردی، زدی به نیزه و بُردی به شهرها

زینبکه آفتاب نتابید بر رُخش
در شرم بود و داشت ازو حرمت و حیا

بردیسر برهنه اسیری به سوی شام
زنجیر کین به گردن و با سختی و بلا

آه ازدمی که گشت اسیران اهل بیت
وارد به کوفه با سر بی معجر از جفا

مخلوقکوفه بهر تماشا به دورشان
گشته جمع طعنه زنان لب به ناسزا

بعضیبه خنده کاین اُسرا ماه طلعتند
برخی دگر که خارج دینند و مصطفی

زینبچو دید هلهله و ازدحام خلق
بیاختیار گشت پس انداخت مرتضی

آه ازجگر کشید و بگفت ای ستمگران
مائیم نصِ آیه عصمت و «إنمّا»

آلمحمدیم و جگر گوشه بتول
گشتیم از جفای شما خوار و بینوا

**********************

جوادمحمد زمانی

سبزاست باغ آینه از باغبانیات
گل کرد شوق عاطفه از مهربانیات

از بسکه خار خاطره بر پای تو نشست
چشم کسی ندید گل شادمانیات

حتیدر آن نماز شبی که نشسته بود
پیدا نشد تشهدی از ناتوانیات

آن جاکه روز کوفه ز رزم تو شام بود
شوق حماسه میچکد از خطبه خوانیات

امّاشکست خطبه ی پولادی تو را
بر نیزه آیههای گل ناگهانیات

با آنسری که در طبق آمد، شبی بگو
لبریز بوسه باد لب خیزرانیات

عمرسه ساله صبر دل از لاله میگرفت
آتش نمیزنیم به داغ نهانیات

**********************

علیاکبر لطیفیان

کسینداد ،جواب سلام هایش را
به احترام نبردند نام هایش را

تماممردم نامرد خویش را کوفه
به کوچه ریخته حتی غلام هایش را

مسیرتنگ، مکافات رد شدن دارد
خدا به خیر کند ازدحام هایش را

زکوچه رد شد و گیرم کسی نگاه نکرد
ولی چه کار کند پشت بام هایش را

یکیاست نیزه نشین و یکی است ناقه نشین!
ببین چگونه می آرند امام هایش را؟

بهاین سه ساله بچسبد، سکینه می افتد
مراقبت کند آخر کدام هایش را؟!

**********************

علیاکبر لطیفیان

تازه رسیده از سفر کربلا سرت
بین تن تو فاصله افتاده تا سرت
با پهلوی شکسته و با صورت کبود
کنج تنور کوفه کشانده مرا سرت
پیشانی ات شکسته و موهات کم شده
خاکستر تنور چه کرده است با سرت؟
رگ های گردنت چقدر نامرتب است
ای جان من چگونه جدا شد مگر سرت؟
این جای سنگ نیست، گمان می کنم حسین
افتاده است زیر سم اسب ها سرت...
باید کمی گلاب بیارم بشویمت
خاکی شده است از ستم بی حیا سرت
چشمان تو همیشه به دنبال زینب است
تا اربعین اگر برود هر کجا سرت

**********************

غلامرضاسازگار

هلالِاز مه و خورشید، زیباتر! برادرجان
بتاب از نوک نی بر محمل خواهر! برادرجان

جمالبیمثال کبریا! وجهالله اعظم
چرا بستی نقاب از خون و خاکستر؟ برادرجان

فراموشمنکردی ای تنت افتاده در صحرا
به استقبال خواهر آمدی با سر، برادرجان

بهجبران عنایات امیرالمؤمنین، کوفه
تصدّق میدهد بر آل پیغمبر، برادرجان

بهروی داغهایم تا نبینی داغ دیگر را
تکلم کن؛ به اشک دخترت بنگر برادرجان

تومیگردی به دور محمل خواهر؛ یقین دارم
که میگردد در اطراف سرت مادر برادرجان

اگربالای نی یاد رسولالله افتادی
نگه کن بر گل روی علیاکبر، برادرجان

تمامداستان کربلا را مادرم گفته
نمیکردم سرت را روی نی باور برادرجان

تو باقدقامت خود بر فراز نی قیامت کن
من از تفسیر قرآنت کنم محشر برادرجان

زبانمن کند در پهندشت کوفه اعجازی
که دست و تیغ حیدر کرد در خیبر، برادرجان

کنارنیزهات بر قلب «میثم» آتشی ریزم
که عالم را بسوزاند در این آذر، برادرجان

**********************

روحالله مردان خانی
درون سینه خود زخم بیکران دارد

همانکه قامت صبر از صبوریش خم بود
در اوج قله ماتم شکوه پرچم بود

همانکه آینه ی روشن حقایق بود
همان که هم دم هفتاد و دو شقایق بود

همان که از غم هجران شکسته قامت او
هزار خاطره مانده است از اسارت او

هزارخاطره از شهر و کوچه و از شام
هزار خاطره از سنگ و بام و از دشنام

هزارخاطره از یاس های سرخ و کبود
هزار خاطره از کودکی که گم شده بود

بهچشم خیس من امشب نگاه کن بانو
تمام حس مرا پر ز آه کن بانو

چهقدر بغض نشسته به روی حنجرتان!
بلا به دور مگر که چه آمده سرتان!؟

شبیهآینه های شکسته می مانید
چه قدر آیه اَمّن یُجیب می خوانید!

من ازهجوم عطش بر لبت خبر دارم
من از گرسنگی هر شبت خبر دارم

نهسایه ای ز ترحم، نه آب آوردند
برای تشنگیت آفتاب آوردند

تو ایسپیده ی صبح قیام عاشورا
پیام آور سرخ پیام عاشورا

بخوانسرود پریدن بخوان پَری باقیست
هنوز بین شماها کبوتری باقیست

هنوزدر پس این نای زخم خورده ی تان
صدای غرشِ الله اکبری باقیست

اگرچه روح علمدار پر کشید اما
میان دشت علمدارِ دیگری باقیست

و بینمعرکه با صبر خود نشان دادید
هنوز مرد نبردید تا سری باقیست

**********************

وحیدقاسمی
دوباره روضه ی تلخ اسارت زینب
مرور متنِ کتاب شرافت زینب

وجودمعجری از نور؛ پرده درپرده
دلیل محکم حکم قداست زینب

مسیردین خدا را نشان مان داده
چراغ روشنِ برج هدایت زینب

رموزجمله ی «من را دعا نما خواهر»
نهفته در ثمراتِ عبادت زینب

نمازسینه زنان رو به کعبه ی گودال
غروب روز دهم با امامت زینب

برایقتل حسینش دیه به او دادند
کلوخ ها شده سهمِ غرامت زینب

سکوتمحض جَرَس های لشگر دشمن
نشانِ معجزه ای از رسالت زینب

بهپیشِ کعب نی و سنگ؛ راست قامت بود
رقیه درس گرفت از صلابت زینب

لغاتخطبه ی زینب، لغات قرآن بود
ملائکه همه ماتِ بلاغت زینب

نهیبحیدری اش کاخ ظلم را لرزاند
یزید شوکه شده از شهامت زینب

صدایقاری قرآن به روی نی نگذاشت
نگاه ها برود سمتِ ساحت زینب

**********************

غلامرضاسازگار

ای هلال من به بالای سنان قرآن بخوان
قاری قرآن و قرآن را زبان! قرآن بخوان

باصدای خود مسخّر کن تمام کوفه را
کوفه را هم کربلا کن؛ هم چنان قرآن بخوان

گر چهبشکسته جبینت بر سر نی، سجده کن
گر چه گشته از دهانت خون روان، قرآن بخوان

تامگر آوای قرآن تو آرامم کند
بر فراز نیزه، ای آرام جان قرآن بخوان

تا کهاسلام تو را اهل زمین باور کنند
ای امام کلّ اهل آسمان قرآن بخوان

زادۀمرجانه دارد قصد آزار تو را
تا نرفتی زیر چوب خیزران قرآن بخوان

صوتقرآن سر تو، سر بلندم میکند
تا نگشته قامت زینب کمان قرآن بخوان

یادقرآن پدر کن؛ روی دست جدّمان
وارث حیدر! تو هم نوکِ سنان قرآن بخوان

آن چهدیدم مادرم زهرا برایم گفته بود
این مصیبت را نمیکردم گمان؛ قرآن بخوان

هر کههر چه دارد از این خاندان دارد حسین
تا به «میثم» هم دهی سوز نهان قرآن بخوان

**********************

پارسایتویسرکانی
از تنور خولی امشب می رود تا چرخ نور
آفتاب چرخ، حسرت می برد بر این تنور

گر نهظاهر شد قیامت، ور نه روز محشر است
از چه رو کرد آفتاب از جانب مغرب ظهور

اینهمان نور است کز وی لمعه ای در لحظه ای
دید موسای کلیم اله شبی در کوه طور

اینهمان نور خدا باشد که ناگردد خموش
این همان مشکوة حق باشد که نایابد فتور

مطبخامشب مشرقستان تجلی گشته است
زین سر بی تن کزو افلاک باشد پر ز شور

ازلبان خشک و از حلقوم خونی گویدَت
قصه کهف و رقیم و رمز انجیل و زبور

**********************

صمصامعلوی

اینزن طنین خطبه های حیدرت نیست!؟
تصویر صوتش منطبق با خواهرت نیست!؟

رویشسیاه از آفتاب و مو سپید است...
بنگر به رویش... او شبیه مادرت نیست!؟

وقتیکنارت تا به آخر ایستاده است...
یعنی کسی جز او چو یار آخرت نیست...

توبر منار نیزه مشغول اذانی...
جز گوش های کر شده دور و برت نیست

زخمِردِ افتاده بر روی سه ساله...
آیا شبیه حالت انگشترت نیست...؟!

پرسیدیاز خواهر که زیر پای نیزه...
در چنگ آن رقاص آیا معجرت نیست!؟

یکنیزه ما بین غبار از دور پیداست
اِ... مشک ساقی... راستی... آب آورت نیست...

پایینپریدند از قلم دوش پدرها
اطفال کوفی... آه.... جیغ دخترت نیست!؟

تاآمدم بر خود بیایم... حیف دیدم...
بر روی نی ها... ناگهان... یک آن... سرت نیست

ایکاش دیگر هم من و هم تو نلرزیم...
چون کار زینب رقص در چشم ترت نیست

کردهزبان سرخ من... سبزین سرت را...
قلب و لب و شمشیر خالی... یاورت نیست...
**********************

وحیدقاسمی
با این شتاب فکر کنم سر می آورد!
با این شتاب،حوصله را سر می آورد

میتازد و غنیمت جنگ غروب را
از چنگ سی هزار نفر، در می آورد

حس میکنم که داخل خورجین غصبی اش
یک باغ سیب سرخ معطر می آورد

سرمستسود داد و ستدهای کربلاست
دارد چقدر چادر و معجر می آورد!!!

نرخطلای کوفه سقوطش مسجل است
از بسکه گوشواره و زیور می آورد

دود وتنور روشن و عطری شبیه عود
اینجای روضه داد مرا در می آورد

**********************

علیرضافولادی
بانوی خیمهها غم غربت به بر کشید
یک کوفه درد بر سر بار سفر کشید

اوزنده مانده بود ولی رنج کربلا
از کشتگان کرب و بلا بیشتر کشید

درعرصهیی که مسلخ ماه و ستاره بود
کبریت شامیان شد و تیغ سحر کشید

نقاشعاشقان شد و با رنگواژهها
یک نینوا زمین و زمان شعلهور کشید

روشنگرانهچهرهی خورشید عشق را
از پشت ابرهای سیاست به در کشید

زینبزنیست مرد که مردان بیافق
تا دوردست او نتوانند پرکشید

**********************

غلامرضاسازگار
خون جبین من، که سرازیر میشود
صوت تو نوک نیزه، جهانگیر میشود

پیشانیمبه چوبۀ محمل که میخورد
قرآن روح بخش تو، تفسیر میشود

هرقطره خون، که میچکد از زخم حنجرت
آن قطره یک شکوفۀ تکبیر میشود

تادخترت نرفته ز دستم سخن بگو
لب باز کن عزیز دلم، دیر میشود

درزیر کعب نی، نفسِ بیصدای ما
در قلب سخت سنگْدلان، تیر میشود

هرآیهای که از لب خشکت رسد به گوش
برنّدهتر، ز نیزه و شمشیر میشود

ما رااگر زدند لئیمان، عجیب نیست
روبَهْ کنار خانۀ خود شیر میشود

اطفالکوفه، سیر زِ نانند و ای عجب
طفل گرسنۀ تو ز جان سیر میشود

دیشبسهساله خواب تو را دید و گفتماش
کنج خرابه خواب تو تعبیر میشود

«میثم»ببندلب که از این نظمِ سینهسوز
عرش خدا، ز غصه زمینگیر میشود

**********************

توآفتاب منی با چنین جمال حسین
مرا ببخش که خواندم تو را هلال، حسین

گرفتهروی تو را گر چه خون و خاکستر
تو آفتاب وجودی و بی زوال، حسین

سرتبه نیزه و قرآن به لب، جلالی نیست
به جز جلال خدا فوق این جلال، حسین

ز شورنغم قرآنت ای عزیز دلم
ز حال رفتم و باز آمدم به حال، حسین

بهراه عشق تو ای تشنه کام، زینب را
سرِ شکسته بود بهترین مدال، حسین

سرشکسته من با سر بریده تو
ز پاره پاره دل دارد اتصال، حسین

قسمبه پیکر پامال تو که نگذارم
کنند خون شریف تو پایمال، حسین

یزیداگر به اسارت کشانده اهلت را
کشم حکومت او را به ابتذال، حسین

کنمحرام بر او شهد زندگانی را
که او حرامِ خدا را کند حلال، حسین

زکودکان ز پا اوفتاده گیرم دست
اگر که سیلیِ دشمن دهد مجال حسین

به هریکی ز صغیران به گریه می نگرم
تو را ز من طلبد با زبان حال، حسین

زبانحال "مؤید"، غلام تو، این است
من و جدایی از تو بُود محال، حسین

************************

اشعار عید ولایت و اخوت - 13...

ما را در سایت اشعار عید ولایت و اخوت - 13 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 130 تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 17:22

صفحه بندی