اشعار میلاد حضرت فاطمه (س) - 2

خرید بک لینک

********************

خـلـقـت کـائـنـات شــد، بـهـر وجــود فاطمه
زنـده هـمـه جـهان شد از، یمن ورود فاطمه

پـیـش حـریـم حرمـتش، خیـل ملک کشید صف
از سـر شـوق جـمـلگی، مـحو سجـود فاطمه

رونق دین مـصطفی(ص)،هست به چشم اهل دل
هـم ز قـیـام فاطمه،هـم ز قـعــود فاطمه

از پس رحلت نبی(ص)، کس نزده ست در جهان
غـیر امـیـرمـؤمـنان(ع)،گـام به سـوی فاطمه

هـمـچو خـسی در آتـشش، قهـر خدا کشد همی
هر که کـند تـجـاوز از، حـق و حـدود فاطمه

بهررضای مصطفی(ص)،از ره مهر روز و شب
نام عـلی مـرتـضـی(ع)، گـشـت سـرود فاطمه

در همه طول زندگی، بعد مـحـمـّد(ص) و عـلـی(ع)
با حسنین(ع) بود و بس، گفت و شنود فاطمه

هـست به دل مـرا کـجا، غـیر مـحـبـت عـلـی(ع)
کـی بـه زبـان مـن بــوَد، غـیـر درود فاطمه

****************************

حاجمیثم مطیعی

بههوش باش و از این دست دوستی بگذر

بههوش باش که از پشت میزند خنجر

بههوش باش مبادا که سِحرمان بکنند

عجوزههای هوس، مطربان خُنیاگر

چنانمکن که کَسان را خیال بردارد

کهباز هم شده این خانه بی در و پیکر

بَدابه ما که بیاید از آن سر دنیا

بهقصد مصلحت دین مصطفی کافر

بهاین خیال که مرصاد تیر آخر بود

مباداین که بشینیم گوشه ی سنگر

کهاز جهاد فقط چند واژه فهمیدیم

چفیه،قمقمه، پوتین، پلاک، انگشتر

بَدابه من که اگر ذوالفقار برگردد

درآن رکاب نباشم سیاهی لشگر

بَدابه حال من و خوش به حال آنکه شده است

شهیدامر به معروف و نهی از منکر

چنینشود که کسی را به آسمان ببرند

چنینشود که بگوید به فاطمه مادر

قصیدهنام تو را برد و اشک شوق آمد

کهبی وضو نتوان خواند سوره ی کوثر

زبانوحی، تو را پاره ی تن خود خواند

زبانما چه بگوید به مدحتان دیگر

چهشاعرانه خداوند آفریده تو را

تورا به کوری چشمان آن هو الابتر

خدابه خواجه ی لولاک داده بود ای کاش

هزارمرتبه دختر، اگر تویی دختر

چهعاشقانه، چه زیبا، چه دل نشین وقتی

تورا به دست خدا می سپرد پیغمبر

علیستدست خدا و علیست نفس نبی

علیقیام و قیامت علی علی محشر

نفسنفس کلماتم دوباره مست شدند

همینکه قافیه ی این قصیده شد حیدر

عروسیپدرِ خاک بود و مادرِ آب

نشستهاند دو دریا کنار یک دیگر

شکوهِعاطفهات پیرُهن به سائل داد

چنانکه همسر تو در رکوع انگشتر

همیشهفقر برای تو فخر بوده و هست

چنانکه وصله ی چادر برای تو زیور

یهودیانِمسلمان ندیدهاند آری

ازاین سیاهیِ چادر دلیل روشن تر

حجابروی زمین طفل بی پناهی بود

تومادرانه گرفتیش تا ابد در بر

میانکوچه که افتاد دشمنت از پا

درآن جهاد نیفتاد چادرت از سر

میانآتشی از کینه، پایمردی تو

نشاندخصم علی را به خاک و خاکستر

کنونبه تیرگی ابرها خبر برسد

کهزیر سایه آن چادر است این کشور

رسیدهاست قصیده به بیت حسن ختام

امیدفاطمه از راه میرسد آخر

****************************

اینکیست، این که محو تماشای خود شده

پیشاز ظهور، مادرِ بابای خود شده

دربی زمانِ مانده به میلاد، سر بلند

ازامتحانِ روشن فردای خود شده

باسیزده مناره خدا را صدا زده

قدقامت بلند مصلّای خود شده

منظومههای شمسی او بی نهایتند

گرمشکوه دیدن ژرفای خود شده

عقلفرشته ها که به جایی نمی رسد

خودپاسخ شگفت معمّای خود شده

حالاعلی برای علی جلوه کرده است

آئینهxadیتلألؤ همتای خود شده

اصلاًخدا هر آنچه که می خواست، او شده

اوکیست این که حضرت زهرای خود شده

اشراقآسمانی راز تبارک است

شامنزول سوره کوثر مبارک است

دلمی بری غزل غزل از این ترانه ها

شیواترینعزیزترین مادرانه ها

باجذبه های چادرِ خورشید دوزی ات

گلمی شوند غنچه به غنچه جوانه ها

تسبیحرا به دست بگیر و ببین که باز

معراجمی روند همین دانه دانه ها

باآیه های سوره قدر آمدی که ما

ایمانبیاوریم به آن بی نشانه ها

هرصبح با سلام پیمبر طلوع توست

تنهابهانهxadی پدرت از بهانه ها

آتشگرفت اگر تن تب دار من چه غم

نورِدعای نورِ تو سر زد به خانه ها

یانور ، فوق نور ، علی نور ، نورِ نور

خورشیدمی شویم از این جاودانه ها

ایکاش زیر سایه سادات جا کنیم

نانمی خوریم و حق نمک را ادا کنیم

سروآمدی که پایِ علی سروری کنی

اصلارسیده ای که علی پروری کنی

باخطبه ات حماسه ای از واژه ها شکفت

شایدزمان آن شده پیغمبری کنی

تواز خودت برای خدا خرج می کنی

تاپاسداری از شرف سنگری کنی

کهریشه ولایت از آن آب می خورد

تاسایه ای بگیرد و حق گستری کنی

نهجالبلاغه خوان مدینه، طنین تو

***************************

بحرطویل

جبرئیلاست که باز آمده از جانب معبود سوی ختم رسل احمد محمود ولی خرم و خشنود که ای بودخدا را ز ازل مقصد و مقصود خدا راست یکی گوهر نایاب رخش مهر جهان تاب کَفش، بحر درناب تَنش، جان مجسم دَمش، آیت محکم که خواهد کند از لطف و کرامت این گوهر را به توتقدیم که غیر از تو کسی لایق این هدیه شایسته نبود است و نباشد، به تو حکم آمده ازذات الهی که چهل روز و شب از همسر خود دور شوی، غرق یم نور شوی، نورعلی نور شوی،آن دُر یکتای احد مظهر الله و صمد دور شد از همسر و گردید روانه به سوی خانه بنتاسد آن مادر فرخنده مولا، همه شان غرق تجلی، همه شان محو تولی و در آن چهل شب وچهل روز، خدا گفت و خدا خواند و خدا دید و نمی دید به جز روی خدا را.

اینچهل شب همه پایان شد و پیغمبر اسلام ز سر تا به قدم جان شد و آئینه جانان شد وخندان به سوی خانه شتابان شد و کوبید در خانه و بگشود خدیجه در و ناگه نگهی کرد بهخورشید رخ خواجه لولاک چراغ دل افلاک تبسم به لبش بود و به از روز شبش بو، گلانداخته ماه رخش از دیدن رخسار محمد، و در آن مرحله جبرئیل امین بوسه نهادی بهزمین، گفت: ای صاحب دین آمدم از خلد برین بر تو فرستاده خدا میوه جنت که در آنطینت زهراست گل گلبن طاهاست که او را شرف ام ابیهاست تناول کن و رو کن به سوی بستردلدار به فرمان خدای احد قادر قَفار، عیان می شود این مطلب انوار ز صلب کفر در آنقسمت دادار، چو شد منتقل آن نور مکرم ز پیغمبر اکرم در آن بانوی عالم جلوات رویزهرا ز رخش گشت نمایان و ثنا گفت رسول دو سرا را.

زنانقرشی یکسره از مادر اسلام بریدند ز کاشنه او پای کشیدند چو دیدن شده همسر و دلدارپیمبر، ز خدا باد درودش به قیام و به سجودش که یکی طُرفه ندا خواست ز اعماق وجودش،چه صفابخش ندایی، چه فرخنده صدایی، چه دل انگیز کلامی، چه پیامی، که الا مادر پاکیزهسرشتم گل خوشبوی بهشتم منم ای مادر فرخنده منم فاطمه فرزند تو دلبند تو هم صحبت توهم دم و غمخوار تو، غم نیست اگر خیل زنان از تو بریدند، مقام تو ندیدند تو ناموسخدایی تو کانون وفایی تو دنیای صفایی تو که از هستی خود دست کشیدی و خدا فاطمه اتداد که روشن کند از پرتو انوار رخش چون دل پیغمبر و چشم تو همه عرض و سما را،خدیجه تک و تنها در امواج محن ها نه یاور نه معین و نه مدد کار، زده تکیه به دیوارکه از لطف خدای احد قدر قفار رسیدند ز ره چهار زن پاک، لب خویش گشودند و سلامشبنمودند، سلامش ز ادب باز نمودند، یکی گفت: منم مریم عَضرا، یکی گفت، منم خواهرموسی، یکی گفت: منم ساره یکی، گفت: منم آسیه ای مادر زهرا، همگی دل به تو بستیم وتو را قابله هستیم که آری به جهان سیده کل نساء را.

خواطینبهشتی همه گشتند ثناگوش گهی بوسه نهادی به گل روش گهی دست کشیدند به پهلوش کهیکباره همه حجره او گشت پر از نور و درخشید جمالی که از آن چشم قمر کور و به رخسوره والشمس به قامت شجر طور بسی خوب تر از حور نهاده قدم از لطف به چشم کره خاک،دو دستش سوی افلاک، به ذکر احد پاک، گهی حمد خدای ازلی گفت گهی وصف نبی گفت گهیمدح علی گفت به آواز جلی گفت؛ سپس خنده به رخ مادر زد و آن چهار زن پاک بگفتند:سلامش بستودند تمامش همگان محو مقامش همه سرمست کلامش همه شستند به اِبریق بهشتیهمه گفتند درود و صلواتش همه محوش همه ماتش همه مستش همه دادند به هم دست بهدستش همه دیدند در او آئینه غیب نما را.

بهتو پیوسته درودم به تو هر لحظه سلامم که تویی حجج کل حجج الله تویی از همه اسرارالهی همه واقف همه آگاه زنور تو شده خلق بهشت و ملک و حوری و قلمان و سپهر و فلک واختر و شمس و قمر الحق که تو خود جان رسولی و تو مرآت عقولی و تو زهرای بتولی وتویی حاکم صحرای قیامت و تویی مادر والای امامت تویی آن عبد خدا جلوه که پیوستهخداوند فرستاده سلامش تویی آن کس که همه هست جهان هست ز هستش تویی آن کس که محمدزده گل بوسه به پیشانی و دستش تو که دست همه گیری چه شود دست بگیری ز من بندهدلباخته بی سرو پا را.

**********************************

مَلیکهایملکوتی سَریر میآید
الٰههای به نقابی حریر میآید

زِعرش بس که فرشته به فرش میبارد
صدایِ هِلهله از چرخِ پیر میآید

پیالههاهمه لبریز و تاکها سیراب
چه کوثری است که اینسان کثیر میآید

تمامِآینهها را شکسته انوارش
شگفت آینهداری مُنیر میآید

چنانشکوهِ نزولش گرفته عالم را
که آفتاب غُباری حقیر میآید

زمینبه شوقِ قدومش به خویش میبالد
وَ هرچه هست به چشمش فقیر میآید

شباست و کعبه چه ناباورانه میبیند
که اَبرِ مهر به این گرمسیر میآید

هزارآبشار از بهشت میریزد
هزار چشمه به چشمِ کویر میآید

بهسویِ خانهی خورشید دستهاست بلند
که مادرانه کسی دستگیر میآید

رسیدکعبه برایِ طواف قبلهی خود
به گِرد خانهی او سر به زیر میآید

گشودشهپرِ خود را و گفت جبرائیل…
چقدر زیرِ قدومت حصیر میآید

زِفرطِ شوق پیمبر به خود نمیگُنجد
زِ عطرِ هر نفسش یامُجیر میآید

گرفتتنگ در آغوش و دید از قلبش
صدایِ زمزمهای دلپذیر میآید

تپشتپش زِ دلش یاعلی علی جاریست
نَفَس نَفَس زِ لبش یا امیر میآید

رسیدتا که بدانند آسمانیها
برایِ شیرِ خدا هم نظیر میآید

بگوبه دشمنِ مولا که دشمنِ زهراست
هنوز از دهنت بویِ شیر میآید

قسمبه مادرِ دریا ، قسم به مادرِ آب
که شورِ موج به هر آبگیر میآید

طلوعمیکند از پشتِ ابرها خورشید
زِ شامِ غیبتِ خود_گرچه دیر_میآید

وزخمِ مادرمان خوب میشود روزی
زِ راه مرحمِ زخمِ غدیر میآید
حسن لطفی

*******************************

هویدامیشد از اسرار در عالم اگر شأنت
نه عالم بلکه میکرد عرش را زیر و زبر شأنت

خلایقرا خدا در صبح محشر جمع خواهد کرد
به قدر سوزنی پیدا شود آنجا مگر شأنت
تو را بالاترین مخلوق ها ام ابیها خواند
که اینگونه شود سنجیده بانو با پدر شأنت

علیآمد به دنیا آینه دارت شود زهرا
برابر باشد اینجا لا اقل با یک نفر شأنت

برایمجمله ی لولاک هم حرف بزرگی نیست
که آنجا هم بیان گشسته ست خیلی مختصر شأنت

رسولالله اعمالش همه عین عبادت بود
نشد حتی کمی با بوسه هایش بیشتر شأنت

چگونهمن هزاران بیت در مدح تو بنویسم
خدا با آن خداییش سه آیه گفته در شأنت

****************************

محمدرسولی

چونکویر تشنه ایم و هفت دریا فاطمه
منجی تاریکی شبهای صحرا فاطمه
مایه آرامش دنیا و عقبی فاطمه
مادری را میکند کامل چو فردا فاطمه

نیستدر آتش کسی تا هست زهرا،فاطمه

صبحها خورشید می شد تا بتابد بر علی
خانه ی حیدر سه بار از نور او شد منجلی
می کنم فریاد این جمله به آوای جلی
گرچه آورده خدا خورشید و ماهش را ولی

ماهو خورشید و ستاره بهره مولا، فاطمه

نیستعطری خوشتر از عطر دلاویز جنان
لب که وامانده، به بند واژه افتاده زبان+
جنت آورده زمین،دنیا که آمد بی گمان
فاش گفته احمد این اسرار گردیده عیان

خلقتشحوریه اما انس سیما،فاطمه

سراگر باشد به زیر پای او سر می شود
میکده از باده ی مرغوب بهتر می شود
در به اکسیر وجود عشق دلبر میشود
مشک از طرفه نگاه یار عنبر می شود

اولینکس که به جنت می نهد پا فاطمه

گرنبود اصلا نبی حق مزد رسالت که نداشت
حیدر کرار بر عالم ولایت که نداشت
از حسن تا مهدی اش امر امامت که نداشت
مثل او حق بنده ای مشغول طاعت که نداشت

خالقو مخلوق را کرده مهیا فاطمه

رشتهای از چادرش خلق گلستان می کند
گرد و خاکش جمله ی امراض درمان می کند
پرتوی نورش یهودی را مسلمان می کند
شب نبود شمس را، البته جبران می کند

چادرشاعجاز دارد چون مسیحا،فاطمه

برنبی آمد خبر امر است زهرایت دهند
مایه آرامش امروز و فردایت دهند
علت خلق تو و عالی اعلی یت دهند
چله باید بست تا ام ابیهایت دهند

بهترینمزد رسالت بهر طاها،فاطمه

مهریهداده خدا یک سوم جنت به او
داده شان حوریه از اول خلقت به او
صد سلام و صد درود ما و صد رحمت به او
داده حق نیمی ز دنیا و چنین مکنت به او

عالمیباشد گدا و بوده دارا فاطمه

سارهمیل صد غزل از او سرودن داشته
آسیه شعری ز اوصافش سرودن داشته
مریم عمران امید فضه بودن داشته
بال پروانه هوای پر گشودن داشته

چونندارد بین مخلوقات همتا فاطمه

همسرو همسایه و هم یار غمخوار علی
فاطمه کفو علی تنها سزاوار علی
همچو شمشیر و سپر، یار هوادار علی
چون که تنها حامی و یار و علمدار علی

لافتیالا علی لا سیف الا فاطمه

ساقیو کوثر اگرچه هردوشان با ارزش اند
هر دو اهل جود و احسان هردو اهل بخشش اند
ابرهای تا همیشه در هوای بارش اند
تا ابد این ماه و این خورشید مست جوشش اند

همعلی آقا و هم البته مولا فاطمه

حقندارد بنده ای مشغول طاعت مثل او
کس ندارد با خدا حال قرابت مثل او
نیست یک زن صاحب فضل و عنایت مثل او
اهل سجده اهل امساک و عبادت مثل او

عابدروز و شب و سرما و گرما، فاطمه

عاقبتفردا خودش وقتی خطابم می کند
از میان جمع آنجا انتخابم می کند
دور، از آن وحشت و آن اضطرابم می کند
معنی اش این است پس نوکر حسابم می کند

میکند محشر کنار حشر برپا فاطمه

امرآید، چشم بربندید زهرا می رسد
بر کویر خشک آن دم آب دریا می رسد
لحظه ای که کس کسی را نیست، آنجا می رسد
روز محشر با هزاران حوریه تا می رسد

میرساند لطف خود قبل از تقاضا، فاطمه

********************


اشعار عید ولایت و اخوت - 13...

ما را در سایت اشعار عید ولایت و اخوت - 13 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 0:47

صفحه بندی